::. پايگاههاي مذهبی .::
::.وبلاگ اختر هشتم(جدید).::
::.پايگاه اطّلاع رساني حكومت جهاني امام مهدي(عج).:: ::.وبلاگ ريحانه ي عشق.:: ::.وبلاگ انتظار حجت(عج).:: ::.وبلاگ طلوع.:: ::.وبلاگ محرم.:: ::.وبلاگ مثل خدا.:: ::.وبلاگ يا مهدي.:: ::.وبلاگ عطر نرگس.:: ::. وبلاگ عصر ظهور.:: ::.وبلاگ حجاب غيبت.:: ::.وبلاگ پیامبر امید.:: ::.وبلاگ آفتاب پنهاني.:: ::.وبلاگ خاتم النبيين(ص).:: ::.وبلاگ عشق عاشورا.:: ::.وبلاگ شكوفه ي ياس.:: ::. وبلاگ جنه الزهرا(س) .:: ::.وبلاگ گوهر(در انتظار ظهور آقام).:: ::.السّلام عليك يا ابا عبدالله الحسين(ع).:: ::.سايت خبري قاصدك.:: ::.سايت جشنواره ي الكترونيكي پيامبر اعظم(ص).:: ::.سایت دزنوا-پخش زنده از حرم امام رضا(ع).:: ::.سايت تخصصي حضرت امام حسين و حضرت علي اصغر عليهما السلام.:: ::.جشنواره ي وبلاگ و مقاله نويسي خورشيد هدايت.:: |
:: بعثت رسول خدا(ص)
در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاى دور دوخته بود و با خود مى اندیشید. صحرا، تن آفتاب سوخته خود را، انگار در خنكاى بیرنگ غروب ، مى شست . محمد نمى دانست چرا به فكر كودكى خویش افتاده است . پدر را هرگز ندیده بود، اما از مادر چیزهایى به یاد داشت كه از شش سالگى فراتر نمى رفت . بیشتر حلیمه ، دایه خود را به یاد مى آورد و نیز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترین دایه خویش ، صحرا را، پیش از هر كس در خاطر داشت : روزهاى تنهایى ؛ روزهاى چوپانى ، با دستهایى كه هنوز بوى كودكى مى داد؛ روزهایى كه اندیشه هاى طولانى در آفرینش آسمان و صحراى گسترده و كوههاى برافراشته و شنهاى روان و خارهاى مغیلان و اندیشیدن در آفریننده آنها یگانه دستاورد تنهایى او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر مى گرفت . از مادر، شبحى به یاد مى آورد كه سخت محتشم بود و بسیار زیبا، در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مى كرد كه تن او را مى پوشید. تا به خاطر مى آورد، چهره مادر را در هاله اى از غم مى دید. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را. روزهاى حمایت جد پدرى نیز زیاد نپایید. از شیرین ترین دوران كودكى آنچه به یاد او مى آمد آن نخستین سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات دیدنى و در یاد ماندنى با قدیس نجران . به خاطر مى آورد كه احترامى كه آن پیر مرد بدو مى گزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدرى به او مى گذاردند. نیز نوجوانى خود را به خاطر مى آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بین مكه و شام گذشت . پاكى و بى نیازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان ، او را به نزاهت و امانت مى ستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امین مى خواندند. و این همه سبب علاقه خدیجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت خویش به او، از سالها پیشتر به نیكى و پاكى و درستى و عصمت و حیا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خدیجه ، در بیست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه خود حدود چهل سال داشت . محمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى نگریست و خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى خویش را مرور مى كرد. به خاطر مى آورد كه همیشه از وضع اجتماعى مكه و بت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ایمان او سازگار نمى آمد رنج مى برده است . او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهى نیست ؟ با تجربه هایى كه از سفر شام داشت دریافته بود كه به هر كجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهى براى نجات جهان بجوید. با خود مى گفت : تنها خداست كه راهنماست . بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید، آدمى را از لخته خونى آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمى دانست بیاموخت.
محمد به مرز چهل سالگى رسیده بود. تبلور آن رنجمایه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسیارى را در بیرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مى گذرانید.
شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق در اندیشه بود كه ناگاه صدایى گیرا و گرم در غار پیچید: بخوان ! محمد، در هراسى وهم آلود به اطراف نگریست .صدا دوباره گفت : بخوان ! این بار محمد با بیم و تردید گفت : من خواندن نمى دانم . صدا پاسخ داد: بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید، آدمى را از لخته خونى آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمى دانست بیاموخت ... و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.هنگامى كه از غار پایین مى آمد، زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت ، به جذبه الوهى عشق برخود مى لرزید. از این رو وقتى به خانه رسید به خدیجه كه از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت : مرا بپوشان ، احساس خستگى و سرما مى كنم ! و چون خدیجه علت را جویا شد، گفت : آنچه امشب بر من گذشت بیش از طاقت من بود، امشب من به پیامبرى خدا برگزیده شدم ! خدیجه كه از شادمانى سر از پا نمى شناخت ، در حالى كه روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مى پوشانید گفت : من از مدتها پیش در انتظار چنین روزى بودم ، مى دانستم كه تو با دیگران بسیار فرق دارى ، اینك در پیشگاه خدا شهادت مى دهم كه تو آخرین رسول خدایى و به تو ایمان مى آورم . پیامبر دست همسرش را كه براى بیعت با او پیش آورده بود به مهربانى فشرد و گلخند زیبایى كه بر چهره همسر زد، امضاى ابدیت و شگون ایمان او شد و این نخستین ایمان بود. پس از آن ، على كه در خانه محمد بود با پیامبر بیعت كرد. او با آنكه هنوز به بلوغ نرسیده بود دست پیش آورد و همچون خدیجه ، با پسر عموى خود كه اینك پیامبر خدا شده بود به پیامبرى بیعت كرد. سه سال تمام از این امر گذشت و جز خدیجه و على و یكى دو تن از نزدیكان و خاصان آنان از جمله زید بن حارثه ، كسى دیگر از ماجرا خبر نداشت . آنان در خانه پیامبر جمع شدند و به هنگام نماز به پیامبر اقتدا مى كردند و آنگاه پیامبر براى آنان قرآن مى خواند و یا از آدابى كه روح القدس بدو آموخته بود سخن مى گفت . تا آنكه فرمان (( و انذر عشیرتك الاقربین )) (اقوام نزدیك را آگاه كن ) از سوى خدا رسید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:15 توسط محمد صالحی
|
:: تسبيح عرشيان و فرشيان
«اِنَّ اللهَ و مَلائكتهُ يُصلونَ عَلي النبي يا اَيها الذينَ آمنُوا صَلوُّا عليهِ و سَلَّمِوُا تَسليما» (احزاب 56) « خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مي فرستند. اي كساني كه ايمان آورده ايد ، بر او درود فرستيد و به فرمانش به خوبي گردن نهيد.» مقام پيامبر صلي الله عليه و آله آن قدر والا است كه آفريدگار عالم هستي و تمام فرشتگاني كه تدبير اين جهان به فرمان حق بر عهده آنها گذارده شده ، بر او درود مي فرستند. او گوهر گرانقدر عالم آفرينش است ، و اگر به لطف الهي در دسترس شما قرار گرفته مبادا ارزانش بشمريد ، مبادا ارج و مقام او را در پيشگاه پروردگار و درنزد فرشتگان آسمان فراموش كنيد ، او يك انسان است و از ميان شما برخاسته ولي نه يك انسان عادي ، كسي است كه جهاني در وجودش خلاصه شده است. صلاة : صلاة در اصل به معناى توجه خاص است و صلاة خدا بر پيامبرش به معناى توجه خاص و قرين رحمتش به پيامبر است و چون در اينجا صلاة مقيد نيست لذا انعطاف كامل و مطلق خداوند را نسبت به پيامبرش مى رساند. ملاحظه مى كنيد ، قبل از اينكه خداوند از مؤمنين بخواهد كه بر پيامبرش درود بفرستند ، خود و فرشتگانش بر او درود و صلوات مى فرستند و صلوات مؤمنين نيز ، نوعي توجه از جانب ايشان به وسيله ي درخواست رحمت براى آن حضرت است . صافى از على بن ابراهيم قمى نقل مى كند : « صلوات خدا بر پيامبر ، پاك كردن ستودن آن حضرت است و از سوى مردم ، دعا كردن و طلب رحمت براى اوست و اقرار نمودن به فضل و مقام والايش ، تصديق فرمانش ، اطاعت بى چون و چرا از اوامرش و اجتناب و دورى جستن از نواهيش... و سلام بر او يعنى تسليم به ولايت او و هرآنچه آورده است.» يا سيد الانام درود جناب تو ورد زبان ماست مه و سال و صبح و شام نزديك تو چه فرستيم ما زدور دردست ما همين صلوات است والسلام
و همانا اين درود فرستادن خداوند بر پيامبرش به مراتب بالاتر و فضيلتش افزون تر است از شرافت آدم كه ملائك را فرمان به سجده اش داد ، زيرا در آنجا خداوند نمى تواند شريك آنان در آن فعل باشد ولى در اينجا خداوند همراه فرشتگان و تمام مؤمنان بر پيامبر صلوات و درود مى فرستند . اين چه عظمت و مقامى است كه خداوند ، خود ، قبل از ملائكه و بندگانش بر اين انسان كامل صلوات فرستد و آنگاه تمام فرشتگان و مردم را دستور اكيد دهد كه بر او صلوات بفرستيد و سلام و تعظيم كنيد و در برابر فرمانش گردن نهيد . به جامه خانه ي دين ، خلعت درود و سلام چو گشت دوخته بر قامت تو آمد راست نشان حرمت صَلُّوا عليه بر نامت نوشته اند و چنين منصبى شريف، توراست آرى ! او انساني عادى نيست ، هرچند از ميان شما مردم برخاسته. از ياد نبريد كه خداوند تمام جهان هستى را به خاطر وجود مقدسش آفريده است كه در حديث قدسى خطاب به او فرمايد : " لولاك لما خلقت الافلاك" تو اصل وجود آمدى از نخست دگر هرچه موجود شد فرع تست ندانم كدامين سخن گويمت كه والاترى زآنچه من گويمت تو را عِزَّ «لولاك» تمكين بس است ثناى تو طه و ياسين ، بس است يصلون : چرا واژه «يصلون» آورده است ؟ اين كلمه ، مضارع است و معناى پيوستگي و تداوم دارد ، معلوم مى شود همواره خدا و فرشتگان بر او درود و رحمت مىفرستند. سلموا : سلموا ممكن است به دو معنى بيايد : اول - تسليم در برابر فرمان ها و اوامر پيامبر چنانكه در آيه اى ديگر فرموده است: " ثم لا يجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما" - و آنگاه مؤمنان از قضاوت و داورى تو هرگز در دل خود ناراحت نشوند و كاملا تسليم فرمانت باشند . امام صادق عليه السلام در پاسخ ابو بصير كه پرسيد معناى تسليم در اين آيه چيست ، مى فرمايد : " هو التسليم له في الامور" يعنى كاملا در برابر او سر تسليم فرود آورند و اطاعتش كنند.(1) دوم - به معناى سلام فرستادن بر پيامبر و گفتن «السلامُ عليك» به آن حضرت است كه معنايش دعا براى سلامتى او در پيشگاه رب الارباب است . ابوحمزه ثمالى از كعب - كه يكى از اصحاب رسول الله (ص) است - نقل مى كند كه : « هنگامي كه آيه صلوات نازل شد ، از پيامبر پرسيدم: اين را فهميديم كه بايد بر تو سلام بدهيم ، اما چگونه بر شما صلوات بفرستيم؟ پيامبر فرمود بگوييد: " اللهم صل علي محمد و آل محمد كما صليت علي ابراهيم و انك حميد مجيد و بارك علي محمد و آل محمد كما باركت علي ابراهيم و ال ابراهيم انك حميد مجيد" (2) ابن حجر در كتاب صواعق نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : " لا تصلوا علي الصلاة البتراء" - بر من صلوات ناقص نفرستيد . عرض كردند : صلوات ناقص چيست ؟ فرمود : " تقولون اللهم صل علي محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل علي محمد و آل محمد" : اينكه تنها بگوئيد صلوات بر محمد و ساكت شويد و ادامه ندهيد ، بلكه بايد بگوئيد : " اللهم صلي علي محمد و آل محمد".(3) عايشه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نقل مى كند كه فرمود : " لايقبل صلاة الا بطهور و بالصلاة علي"(4) « نمازبدون طهارت و درود بر من قبول نخواهد شد. و لذا در تشهد و سلام نماز ، نه تنها شيعيان بلكه عموم اهل سنت نيز بر پيامبر و آلش صلوات مى فرستند هرچند برخى مانند ابو حنيفه آن را سنت دانسته و واجب نمى دانند ولى قطعا شافعى آن را در نماز، واجب مى داند چه خود در بيت شعر معروفش مى گويد : " يا اهل بيت رسول الله حبكم فرض من الله في القرآن انزله كفاكم من عظيم القدر انكم من لم يصل عليكم لا صلاة له" اى اهل بيت پيامبر ! محبت شما از سوى خداوند در قرآن واجب شده و در عظمت مقام شما همين بس كه هر كس در نماز واجب يوميه اش بر شما صلوات نفرستد ، نمازش باطل خواهد بود . در خاتمه ، روايت بسيار جالبى را از معصوم (ع) ، نقل مى كنيم كه در تفسير برهان آمده و آن حضرت مىفرمايد : « ما في الميزان شيء اثقل من الصلاة علي محمد و ال محمد و ان الرجل لتوضع اعماله في ميزانه فيميل به فيخرج صلي الله عليه و آله و سلم الصلاة عليه فيضعها في ميزانه فترحج "» همانا چيزى در ميزان اعمال بندگان (در روز قيامت) سنگين تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست و چه بسا انسانى كه اعمالش را در كفه ترازو مى گذارند ، پس پائين مى رود ، آنگاه رسول خدا مى آيد و صلوات هائى را كه او بر حضرتش فرستاده است مى آورد و در كفه ي ترازو مى گذارد ، پس اعمال آن شخص سنگين تر از وزنه ي ترازو مى شود . اميد آن كه با خلوص و معرفت ، بر آن حضرت و اهل بيت گرامي ايشان صلوات بفرستيم . و به راستي با اعمال صحيح و الهي خود عشق و ارادت خويش را به ايشان ابراز نمائيم. --------------------------------------------------------------------------------------------------------- پي نوشتها: 1- تفسير مجمع البيان، ذيل آيه ي مورد بحث. 2- همان. 3- صواعق ، ص 144. 4- تفسير نمونه، 17، ص 420
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:29 توسط محمد صالحی
|
:: عبادت پیامبر اکرم(ص)
بلال حبشی اذان می گفت و مسلمانان را به نماز دعوت می کرد پیامبر را گریان دید گفت:ای رسول خدا چرا چنین گریانید؟شما که مشمول لطف خدا هستید فرمود: "اَفَلا اَکُونُ عَبداً شَکوراً" آیا بنده ای شکرگزار نباشم؟ در شب گذشته آیات تکاندهنده ای نازل شد.سپس آیات آخر سوره ی آل عمران را تلاوت کرد و در پایان فرمود:وای به حال کسی که این آیات را بخواند و در آنها نیندیشد.(تفسیر نمونه)
عایشه که عبادتهای زیاد پیامبر را مشاهده کرده و می دید که آنقدر روی پای مبارکش می ایستاد و عبادت می کرد که پاهایش ورم می کرد و روزی گفت:آخر چرا این قدر عبادت می کنید؟ شما که خداوند درباره ات فرموده:"لیغفر لک ما تقدم من ذنبک و ما تاخر"(۱) خداوند گناهان گذشته و آینده ات را بخشیده است.پیامبر فرمود: "اَفَلا اَکُونُ عَبداً شَکوراً" آیا بنده ای سپاسگزار نباشم؟(طهارت روح ۸۸) -------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: ۱-سوره ی فتح/۲.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:40 توسط محمد صالحی
|
:: حلم نبوی
در تاریخ روایت شده که عبد الله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که اسلام را پذیرفت و رسما در صف مسلمانان قرار گرفت. او دوستى یهودی به نام «زید بن شعبه» داشت. عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زید را به اسلام دعوت مى کرد و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح مى داد، ولى زید هم چنان بر یهودى بودن خود پافشارى مى کرد و مسلمان نمى شد. عبدالله مى گوید: روزى به مسجد النبى رفتم. ناگاه دیدم که زید در صف نماز مسلمانان نشسته و مسلمان شده است. بسیار خرسند شدم. لذا نزدش رفتم و پرسیدم: علت مسلمان شدنت چه بوده است؟ زید گفت: روزی کتاب آسمانى تورات را مى خواندم؛ وقتى به آیاتى که در مورد اوصاف محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود رسیدم، با ژرف اندیشى آنها را خواندم و ویژگى هاى او را که در تورات آمده بود، به خاطر سپردم. با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمد روم و او رابیازمایم و بنگرم که آیا او داراى آن ویژگى ها که یکى از آنها «حلم و خویشتن دارى» بود هست یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم و همه حرکات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قراردادم. همه آن ویژگى ها را در وجود او یافتم، ولی با خود گفتم تنها یک ویژگى مانده است، باید در این مورد نیز به کند و کاو خودادامه دهم. آن ویژگى حلم و خویشتن دارى او بود؛ چرا که درتورات خوانده بودم: "حلم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر خشم او غالب است، جاهلان هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتن دارى نبینند." حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) با حلم و خویشتن داری همه را مجذوب اسلام نمود.
روزى براى یافتن این نشانه در وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم. در مسجد دیدم که عرب بادیه نشینى سوار بر شتر به آنجا آمد. مرد عرب وقتى که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را دید، پیاده شد و گفت: من از میان یکی از قبیله ها به اینجا آمده ام، خشکسالى و قحطى باعث شده که همه گرفتار فقر و تنگدستی شده ایم. مردم آن قبیله مسلمان هستند و امید آن رادارند که به آنها احسان کنى." در این هنگام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از على (علیه السلام) پرسید که آیا از وجوه قبلی چیزى نزد او باقی مانده است یا نه؟ على (علیه السلام) گفت: "نه". پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حیران و غمگین شد. من همان لحظه به محضرش رفتم و عرض کردم: اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خرید و فروش سلف کنم؛ اکنون این مبلغ را به تو مى دهم تا هنگام فصل محصول، همین مقدارخرما به من بدهى. آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت و معامله را انجام داد و پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه نشین داد. من هم چنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرما مانده بود. در این ایام، روزى به صحرا رفتم. در آنجا محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که درسایه درختى نشسته و هر کدام از یارانش در گوشه اى نشسته اند. من گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، گریبانش را گرفتم و او را خطاب قرار دادم و گفتم:" من شما را خوب مى شناسم که مال مردم را مى گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهى و سستى مى کنید. آیا مى دانى که چند روزى به آخر مهلت بیشتر باقی نمانده است؟" من با کمال بى پروایى این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار کردم (با این که چند روزى به آخر مهلت باقى مانده بود) ناگاه از پشت سر آن حضرت، صداى خشنى شنیدم؛ عمر بن خطاب را دیدم که شمشیرش را از نیام برکشیده است. او به من رو کرد و با بکار بردن کلامی ناشایست، گفت: دور باش. در این هنگام، عمر خواست با شمشیر به من حمله کند، وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته اى دارى اما محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از او جلوگیرى کرد و فرمود: «نیازى به این گونه پرخاشگرى نیست، باید او (زید) را به حلم و حوصله سفارش کرد». آن گاه به عمر فرمود تا مقدار معینی از خرمائی خاص را به من بدهد. عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد؛ به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادى چیست؟ گفت: چه کنم حلم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) موجب آن شده است، چون تو از نهیب و فریاد خشن من آزرده شدى، او به من دستور داد این مقدار بیشتر به تو دهم، تا از تو دلجویى شود و خوشنودى تو به دست آید. هنگامى که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم، مجذوب اسلام و اخلاق زیباى پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شدم و گواهى به یکتایى خدا، و رسالت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دادم و در صف مسلمانان درآمدم. در سیره عملى پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، صدها نمونه مشابه از این اخلاق نیک و زیبا وجود دارد که هر کدام، نشانگر قطره اى از اقیانوس عظیم حسن خلق آن حضرت است؛ همان گونه که خداوند با تعبیر "و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته اى دارى "(1) به این مطلب اشاره فرموده است. این شواهد تاریخی از اخلاق نیکو، یکى از راز و رمزهاى مهم پیشرفت اسلام را که بسیار در گسترش آن نقش داشت، روشن می نماید. ------------------------------------------------------------------------------------------- منبع: کتاب محجه البیضاء، تألیف: فیض کاشانی 1- "وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ " (سوره قلم، آیه 4)
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:49 توسط محمد صالحی
|
:: عروج ملکوتی حضرت آیت الله محمّد تقی بهجت فومنی(ره)
درگذشت عالم ربانی، مرجع عالی قدر جهان اسلام، حضرت آیت الله حاج آقا بهجت فومنی (ره) را به محضر حضرت ولی عصر(عج)، مقام عظمای ولایت و همه مریدان این شخصیت برجسته، تسلیت و تعزیت عرض می نماییم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:32 توسط محمد صالحی
|
|
::. پيام وبلاگ .:: ![]() ::.مقام معظّم رهبری(مدظلله العالی): |